تبليغاتX
به نام آن که عشق را آفرید


به نام آن که عشق را آفرید

بخند ای غنچه زیبای هستی که من خندیدنت را دوست دارم

شاعرانه هایی

                   که جان می گیرند

                                    نم نم

  در هوای بارانی دلم

                            بهانه اند

     برای دوست داشتن تو

سلام محرم رازم

خیلی وقته برات ننوشتم درست از اون روزی که قرار بود بیام ببینمت و

دیدمت .هنوزم باورم نمیشه هنوز باورم نمیشه حتما تو هم باورت

نمیشه .کی می تونست فکرشو بکنه .من و تو مثل دوتا پرنده تو قفس که

هیچ وقت نباید فکر پریدن رو به خاطر میاوردیم هیچ وقت نباید دلامون هوای

 دیدار یکدیگه رو می کرد تونستیم همدیگه رو ببینیم .کاش اون لحظه ها

هیچ وقت تموم نمی شد لحظه های باتو بودن کاش هیچ وقت غروب نمی

شد ای خدااااااااااااااااااااااا!

هنوزم وقتی یاد لحظه خداحافظی مون میفتم بغض گلو مو می گیره.هنوزم

وقتی یاد تو میفتم قلبم تندتند می زنه و بهانه تورو می گیره .

راستی وحید می دونی چقدر دلم می خواست اون روزایی که کنار همدیگه

بودیم بارون میومد واااااااااااای اگه بارون میومد چی میشد چقدر دلم می

خواد بازم ببینمت لعنت به سرنوشت لعنت به سرنوشت لعنت به جدایی.

وقتی دیدمت قسم خوردم گریه نکنم با این که بغض گلومو گرفته بود گریه

نکردم و وقتی می خواستم ازت جدا شم بازم بغض گلومو فشار می داد

ولی گریه نکردم تاتو غصه نخوری .گریه نکردم تا قدم هام سست نشن آخه توکه می

 دونی طاقت ندارم حتی یه ثانیه بدون تو نفس بکشم ولی این جبر

 تاریخه که همیشه رو پیشونی عاشقای واقعی مهر جدایی می زنه.

ولی ما هنوز هستیم هنوز صدایی تو گلومون میگه دوستت دارم .عشق ما

 به هم کمرنگ نشده بلکه داغ تر از گذشته است. یادته نوشتی لحظه دیدار

 نزدیک است.اون موقع دلهره داشتم برای دیدنت ولی حالا آرزو دارم ببینمت

 آرزو دارم دستای گرمتو یه بار دیگه تو دستام بگیرم ولی این دفعه دیگه قول

 نمیدم گریه نکنم به خدا این روزا بدجور دلتنگ تو هستم .

وحید مهربونم هیچکس نمی فهمه درد من و تو رو . هیچ کی درک نمی کنه

 به جز همونایی که مثل من وتو هستند.

تو به پاکی گلهای اطلسی و به زیبایی گل سرخ

تو به خوش بویی گل یاس که خیلی دوست دارم عطرشو

تو پاکی و مهربووووووووون

حالا که ازت دورم هیچی کاری نمی تونم بکنم جز این که به انتظار بشینم

به قلب بی قرارم صبر کردنو یاد بدم همون کاری که قبل از دیدنت می کرد

ولی این بار ندیدنت سخت تره خیلی سخته چون دلم به دیدنت عادت کرده

با تو پر از ترانه ام با تو پر از شور عشقم ولی بی تو می

میرمممممممممممم وحید

دوستت دارم ماه مهربون من وحید

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 12:43 توسط فاطمه, وحید| |

از خون من «حمیل» بزن کم به گردنت


مردم اگر حرام گناهم به گردنت

 

میمیرم آخر از غم تو هیچ غم مخور


شال سیاه را نکن از غم به گردنت

 

شال سیاه زیب ندارد برای تو


رنگین کمان خوبی عالم به گردنت!

با چند قطره اشک به اثبات می رسد


بر برگ گل لطافت شبنم به گردنت

 

تا حل شود خیانت حوا در این هوا


پنهان شود جنایت آدم به گردنت

 

مثل هزار دغدغه بگذار لحظه یی


دستان داغدار مرا هم به گردنت

۰۰۰

عمرت دراز باد! بیا از مزار من


بعد از دعا بچین گل مریم به گردنت

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 11:42 توسط فاطمه, وحید| |

چون تلخي شراب شب امروز هم گذشت


فردا چه خواهد از سر اين بار غم گذشت

امروز باز سيخك موي تو گشته بود


سيخي كه ديشب از قفس سينه ام گذشت

با يك نگاه رنگ و رخت يكرقم پريد


روزم تمام بی رمق و يكرقم گذشت

از سر گذشته ام، سر از امشب نمانده است


حتا به قدر يك سرِ مو در سرم «گذشت»

بسيار پیر کرده مرا عمر ناجوان


عمري كه در كنار تو بسيار كم گذشت

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 11:32 توسط فاطمه, وحید| |

نزديك ميشدي و کمی منسجم شدم


برخاستم، دوباره به تعظیم خم شدم

يك عمر شد كه در پي يكبار ديدنت


جاده به جاده از رد پايت قدم شدم

تنها تو چاره پرور تنهايي مني


با تو اگر غريب ترين كس شدم شدم

تا در نگاه سر سري ات چشم دوختم


در فكر سرنوشت پراكنده ام شدم

بر برگ سرنوشت و الفباي زنده گي


«دالِ» دعا و دلهره، «سينِ» ستم شدم

خشکید استخوانم و جوشید خون من


از من که خسته است؟ بنوشید! دم شدم

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 11:30 توسط فاطمه, وحید| |

پاکت کردن بوسه ی درخت به باد

گریه دارنیست؟

نه اصلن نه

همه ی باد ها از پرتگاه پلک های تو  پریده اند،

نخ  های پیراهنت را

 پگاه ها به هم قرض داده اند

و ترک های لب ات را

 به هر چه تاک بود

 پیوند زده اند.

 

به من نگو:

ستاره ها در خط استوای زمین زنگ زدند

و لکه های ماه

پس از این همه عتیقگی

در موزه ی پیشانی ات  پوسیدند،

به من بگو:

گیلاس ها هزار سال پس

هنوز از پنجه های درخت آویزان اند،

به یادم بیانداز

دهن  واژه های مست

بوی شراب می دهد،

در دل خاک حافظه ی «حافظ» درد می کند،

و چرخش زمین

از  خالی  شدن خم های« خیام»

و چرخ افتادن معنای «مولوی» ست.

از این که بگذریم

شرم این همه انار به تو منتهی می شود،

به شمار افتادن این همه نفس

از تو بر گشته.

فکر کنم

اکسیژن نفسش بند می آید

اگر نگاهت را از هوا برداری.

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 11:27 توسط فاطمه, وحید| |

سلام بهانه زنده بودنم

می دونی هرروز که به اومدنم نزدیک میشه اضطرابی تموم وجودمو می گیره

نمی دونم این روزا چرا اینقدر دیر می گذرن؟

نمی دونم چرا زمان برای دیدار دوتا عاشق انقدر کند می گذره می خواد عذاب مون بده ؟

این روزا بدجور دلتنگتم نمی دونم چرا هر چه به اومدنم نزدیک میشه دلتنگی هام بیشتر میشه ؟

نمی دونم شاید توهم همین حال رو داشته باشی و شاید هم بدتر از من؟

وای اصلا نمی تونم به لحظه دیدارمون فکر کنم من که فکر می کنم وقتی ببینمت دیگه نتونم رو پاهام

بایستم .

چه لحظه ای میشه لحظه دیدار من و تو .

دعا کن این روزا تند تند بگذره دعا کن .

دوستت دارم با تمام وجودم

دوستت دارم محرم رازم

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 14:8 توسط فاطمه, وحید| |

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:31 توسط فاطمه, وحید| |




با توام مهربانم !
تويي که حرفهايم را مي خواني ، مي فهمي 

و عشق را در قلبم بارور نمودی 

به من بگو ! 

دلتنگيت را در کجاي دلم جا دهم

تا اينگونه پريشان حال ديدنت نباشم

طوفان غم را چگونه از دریای دلم دور سازم

تا به ساحل آرامش برسم 

نمی دانم !

دلم از جدایی بیزار است و طاقتي برايم نمانده است ، 

سکوتم از هر فريادي سهمگين تر شده 

و خون عشق تو در رگهايم نسبت به ديروز جاري تر 

دلم نمی خواهد دیگر به انتظار بنشینم 

خود عشق را زنده نگه می دارم ،

و فاصله ها را برای دیدنت در هم مي شکنم ، 

نديدن هايت را آويزه گوش زمان مي کنم ،

تا به او بفهمانم که روزگار هميشه اينطور نمي ماند 

و آسمان نگاهم براي باري ديگر ابري نمي شود

چرا که لحظه ديدارت نزديک خواهد بود !

بلی مهربانم لحظه دیدار نزدیک است نزدیک ........




نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:27 توسط فاطمه, وحید| |

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:20 توسط فاطمه, وحید| |

lahze didar
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:16 توسط فاطمه, وحید| |

 
نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 16:52 توسط فاطمه, وحید| |

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش

كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .

استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين

درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...

نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 16:31 توسط فاطمه, وحید| |

سلام بهانه قشنگم برای زندگی منم همون دیوونه همیشگی دلم برات تنگ شده خیلی وقته دلم گرفته از همه چیز همه کس .دلم تنگه ولی می تونم تحمل کنم .به فاصله ها فکر نمی کنم می دونی چرا؟ آخه جای نگاهت رو نگاهم مونده هنوز عطر دستات رو از دستام می تونم استشمام کنم . رد احساست روی دلم جا مونده می تونم تپش های قلبت را بشمارم . چشم های بی قرارت هنوزم دارن باهام حرف می زنن ... حالا چطور بگم تنهام؟؟ چطور بگم تو نیستی؟؟ آره خودت می دونی می دونی که همیشه با منی

می دونی که تو توی لحظه لحظه های من جاری هستی آخه تو توی قلب منی آره تو قلب من برای همینه که همیشه با منی برای همینه که حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی برای همینه که می تونم دوری تو تحمل کنم آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه هر وقت حس می کنم دیگه طاقت ندارم دیگه نمی تونم تحمل کنم دستامو می ذارم رو صورتم و یه نفس عمیق می کشم دستامو که بو می کنم مست میشم مست از عطر تو.

صدای مهربونت را می شنوم و آخر همه این ها به یه چیز می رسم به عشق و به تو ...آره به تو... اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه ...اونوقت تورو نزدیک تر از همیشه حس می کنم ...اونوقت دیگه تنها نیستم

نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 14:47 توسط فاطمه, وحید| |

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی روی خندان تو را کاش کی می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قیدو تکان دادن دستت را که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر

چه کسی باور کردجنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد

می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من آن چرا می بخشی

سلام محرم رازم

نمی دونم چرا این جوری می کنی میای میری خدا حافظی می کنی و دوباره سلام

می دونی با این اومدنت جان دوباره بهم میدی و با هر بار رفتنت منو می کشی هر

بار بد تر از دفعه قبل

 هر بار دردناک تر از دفعه قبل

از من گله کردی که چرا بهت نگفتم مریضم من از تو می پرسم مگه من باید همیشه دردامو برات دادمی

 زدم تو که انقدر دوستم داشتی چطور هیچ وقت متوجه حالم نشدی چطور هیچ وقت نفهمیدی من خوب

 نیستم . من سعی کردم بهت بگم من همیشه بهت گفتم من به پروانه شدم نمی رسم ولی تو درک

 نکردی من همیشه گفتم پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است ولی تو هیچ وقت نفهمیدی چی

بگم شاید هم نخواستی بدونی وحالا برای فهمیدن خیلی دیره خیلی ولی باز هم بهت میگم تا زمانی

که قلبم می تپه و نفس می کشم دوستت دارم دوستت دارم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 10:56 توسط فاطمه, وحید| |

مرغ عشقی توی چشمام همیشه آواز می خونه

                          آخه همراز چشاته راز عشقمو می دونه

                         تو مثه یه سایه بونی تو مثه یه جون پناهی

                                                      تو همون بغض نجیبی که تو باور نگاهی

روی پلک من کشیدی کهکشونی از ترانه

                         اومدی از اون ور عشق با یه دنیا عاشقونه

                         با تو رو دیوار قلبم اثر شکستگی نیست

                                                    توی تنهایی شب هام دیگه بغض خستگی نیست

می دونی دلم به جز تو دل به هیشکسی نداده

                        سر راه تو نشسته این دل عاشق ساده

                        می دونی که من پس از تو دلم به هیشکسی نبستم

                                                           هنوزم منتظر توست این دل تنگ شکسه م

من می دونم که تو قلبت جایی نیس واسه محبت  دیگه میرم از هواتو دلو می سپرم به غربت

نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 11:21 توسط فاطمه, وحید| |

سلام محرم رازم خیلی وقته آژ نکردم شاید به خاطر این باشه که انگیزه ای نداشتم نمی دونم چرا ولی وقتی آدم یه چیزی را با دلش ننویسه نمی تونه بنویسه هر بار میومدم بنویسم نمی تونستم دستام توان نداشتن ولی بازم می خوام برات بنویسم نمی دونم می خونی یا نه ولی برای دل خودم می نویسم امید وارم موفق باشی و خوش بخت بشی .

توی قنوت دستام  

                     بارون عشق می باره

                                                توی سراب چشمام

                                                                           یاد تو گل می کاره

تا خواب تو چشم خیسم

                                یه دفعه پا نذاره

                                                   فرشته ها نشستن

                                                                            با یه بغل ستاره

اون منو برده از یاد

                      اون منو دوست نداره

                                                  اما هنوز دل من

                                                                      واسش یه بی قراره

وقت گریز عشقه

                    از تو دل وسوسه

                                         من می دونم که چشمات

                                                                          به داد من می رسه

بوی دعا گرفته

                 پیچک سبز دستام

                                         دوباره دیدن تو

                                                           این چیزیه که می خوام

پیچیده توی لحظه

                        عطر بنفشه و یاس

                                                چشمام دارن می بارن

                                                                                بارون سرخ الماس

کبوترای اشکم

                  دوباره پر کشیدن

                                       بارونی شد دوباره

                                                             چشمای عاشق من

توی قنوت دستام

                      بارون عشق می باره

                                                 توی سراب چشمام

                                                                          یاد تو گل می کاره

                             دوستت دارم محرم رازم

نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 11:12 توسط فاطمه, وحید| |

تمام خاطرات مون اشکای چشمای منه               دیگه باید خواب ببینم دستات تو دستای منه

اما بدون این روزا رو با عکس تو سر می کنم        تو فکر هیچی رو نکن من غصه ها تو می خورم

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 12:11 توسط فاطمه, وحید| |

سلام محرم رازم

گفتی وقتی دلت بگیره محرم رازتم حالا کجایی محرم رازم خیلی وقته که دلم گرفته و تو نیستی نمی دونم چرا دنیا انقدر بی وفاست . کسی رو که دوستش داری دوستت نداره . کسی که دوستت داره تو دوست نداری ولی من و تو که هر دو مون همدیگه رو دوست داشتیم سرنوشت نذاشت حتی یکبار ببینمت نمی دونم چرا دنیا انقدر بی رحمه چرااااااااااا؟ هر چقدر دنیا بی رحمه من تو رو دوست دارم و به یادتم دوستت دارم محرم رازم عاشقانه و تنها دوستت دارم

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 12:4 توسط فاطمه, وحید| |

نمی خواهم صدای ملامت را از حنجره شقایق های وحشی بشنوم. من تو

 را می خواهم .من دست سبز تو را برای شکوفایی گل های وجودم می

 خواهم. بیا که اشک هایم بهانه تو را می گیرند. بیا که پرنیان احساسم

پرواز را فراموش کرده اند.بیا که حوریان قسم خورده اند که راه قدم هایت را

نمناک کنند. چه زیباست به یاد تو با چشم های خسته گریستن.

چه زیباست همیشه در تنهایی تو را حس کردن.

چه زیباست در خیال با تو زندگی کردن.

عزیزم نام تو بر قلبم خالکوبی شده تا فراموشت نکنم.

نازنین من

همچون نفس کشیدن تو را به خاطر می سپارم.

آه یک روز دیگر بی تو گذشت.

دوستت دارم محرم رازم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 13:38 توسط فاطمه, وحید| |

سلام محرم رازم

خوبی می دونم خوب نیستی .نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده . می دونی چند وقته ندیدمت. وقتی دلم می گیره نمی دونم چیکار کنم نمی دونم دردمو به کی بگم مجازات سختیه که گفتی نه بهت زنگ بزنم و نه مسج بدم تا وقتی که خودت بیا. خیلی سخته. تصمیم گرفتم از این به بعد حرفا مو تو وبلاگ مون بنویسم تا زمانی که برگردی . شاید این جوری یکم سبک بشم . درد دوری تو راحت تر تحمل کنم.

خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده 

قلبم از دوری تو بد جوری دلتنگ شده

بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست

کوه غصه از دلم رفتنی نیست

حرف عشق تو رو من با کی بگم

همه حرفا که آخه گفتنی نیست

خیلی دلم برات تنگ شده خدا کنه که زود بیای

خیلی دوست دارم دوست دارم دوست دارم

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 17:52 توسط فاطمه, وحید| |

امشب از آسمان دیده تو       روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذها        پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه تب آلودم             شرمگین از شیار خواهش ها

پیکرش را دوباره می سوزد     عطش جاودان آتش ها

آری آغاز دوست داشتن است   گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم        که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا هذر کردن        شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب به جای می ماند     عطر سکر آور گل یاس است

آه بگذار گم شوم در تو              کس نیابد زمن نشانه من

روح سوزان آه مرطوبت            بوزد بر تن ترانه من

آه بگذار زین دریچه باز             خفته در پرنیان رویاها

با پر روشنی سفر گیرم            بگذرم از حصار دنیاها

دانی از زندگی چه می خوام      من تو باشم تو پای تا

سر تو 

زندگی گر هزار باره بود             بار دیگر تو بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریایی است    کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین طوفانی        کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم    بدوم در میان صحراها

سربکوبم به سنگ کوهستان      تن بکوبم به موج دریاها

بس که لبریزم از تو می خواهم    چون غباری زخود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام               به سبک سایه تو آویزم

آری آغاز دوست داشتن است       گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم            که همین دوست داشتن زیباست

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 10:17 توسط فاطمه, وحید| |

within this darkness

I am thinking of a bright Lamb

To come an graze in the Grass of my Weariness.

Within this darkness

I perceive the wet extension of my arms

In the rain which wetted the Primal Prayers of Man.

Within this darkness

I open the gate to the ancient grass

To the golden colors which we watched

On the walls of myths.

Within this darkness

I beheid roots

And for the New-Blown of Death  I defined water.

 من دراین تاریکی

 
فکر یک بره روشن هستم


که بیاید علف خستگی ام را بچرد

 
من دراین تاریکی


امتداد تر بازوهایم را


 زیر بارانی می بینم

 
 که دعاهای نخستین بشررا تر کرد

 
من در این تاریکی


 درگشودم به چمنهای قدیم


به طلایی هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم

 
من در این تاریکی


ریشه ها را دیدم


و برای بته نورس مرگ آب را معنی کردم

                                                                                       سهراب سپهری

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 13:17 توسط فاطمه, وحید| |

دلم گرفته دلم گرفته

به ایوان می روم وانگشتانم را بر ژوست کشیده شب می کشم.

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند.

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد.

کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد.

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است.

نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 15:16 توسط فاطمه, وحید| |

می دونی من گل سرخ رو خیلی دوست دارم من گل سرخ رو دوست دارم وبه اندازه تمام گل سرخ های دنیا دوستت دارم تنها گل سرخ زندگی من دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم 

نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 14:50 توسط فاطمه, وحید| |

یک روز بلند آفتابی  در آبی بی کران دریا امواج تو را به من رساندن امواج ترانه بار تنها  چشمان تو رنگ آب بودند   آندم که تو را در آب دیدم   در غربت آن جهان بی شکل  گویی که تو را به خواب دیدم   از تو تا من سکوت و حیرت  از من تا تو نگاه و تردید  ما را می خواند مرغی از دور   می خواند به باغ سبز خورشید   در ما تب تند بوسه می سوخت  ما تشنه خون شور بودیم  در زورق آب های لرزان  بازیچه عطر و نور بودیم می زد می زد درون دریا  از دلهره فرو کشیدن   امواج امواج نا شکیبا  در طغیان به هم رسیدن دستانت را دراز کردی چون جریان های بی سر انجام  لبهایت با سلام بوسه ویران گشتند روی ابهام  یک لحظه تمام آسمان را  در هاله ای از بلور دیدم خود را و تو را و زندگی را در دایره  های نور دیدم  گویی که نسیم داغ دوزخ  پیچید میان گیسوانم  چون قطره ای از طلای سوزان عشق تو چکید بر لبانم 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 11:14 توسط فاطمه, وحید| |

هرگز تو را فرموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری

 

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد

 

چرا که تو را دوست دارم

 

دیوانه وار عاشقت شدم

 

چرا که مهربانی را در وجودت دیدم

 

با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی

 

و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم 

 

نه تو از عشق من دست میکشی

 

و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره ای کنی فرسنگها راه خواهم پیمود چرا که شب عشق بسیار طولانی است
و قلبم در آرزوی تو می سوزد
آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی
خورشید وجودت پنهان می گردد
و ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرند
و به دنیای غریبی می برند
همیشه در قلبم حضور داری
و عشقت زندگی ام را گل باران کرده است
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز به دنبالت طی کرده ام

محبوب من همیشه به انتظارآمدنت خواهم ماند

این جا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست

به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم

 مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد

مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم

بگو معنی تمرین چیست ؟

بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟

بریدن از خودم را ؟

مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ..

از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم

همه می دانند که دوری تو روحم را می آزارد

 تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند

 نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...

هوای سرد اینجا رو دوست ندارم

 مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 12:16 توسط فاطمه, وحید| |

چنانت دوست می دارم که گر روزی فراق افتد

تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 11:42 توسط فاطمه, وحید| |

برايت گل مي آورم

و با تو در اتاقي كه به رنگ چشم هايت بود مي مانم

تو مثل بنفشه خوشبختي من آرام خواهی ماند

تو را گريان نخواهم كرد

ميخك هايي كه دور از باغ

در زندان گلدان هاي زيباي تو مي ميرند، مي دانند

من تكرار يك تنهايي ام

در چشم هايي كه تمام چشم ها را دوست دارد

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 11:35 توسط فاطمه, وحید| |

هر وقت كسي تونست اسمتو با يخ روي خورشيد بنويسه بدون بيشتر از من دوستت داره
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 11:36 توسط فاطمه, وحید| |

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 11:36 توسط فاطمه, وحید| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ


ghalebeweb.blogfa.com